دکتر مهستی محبی
لبخوانیِ یک لبخوانی
نظری به مجموعه داستان لبخوانی اثر ابوذر قاسمیان
«اوایل که از ستون همیشگی آنها صدایی نمیآمد فکر میکردم مشکل از میکروفون است یا فعلاً در حالت قهر به سر میبرند و یا اینکه حرفهایشان ته کشیده است. اما تا نزدیک نرفتم باورم نشد. لب هایشان را گرفته بودند روبروی هم و لب خوانی می کردند.» چرخش؛ راوی مدام می چرخاند، از داستانی به داستان دیگر. از سطری به سطری و از واژهای به واژهای. گویی باز باید تعابیر لاکانی را به عاریت گرفت:
حفرهای که دور آن میچرخیم. اما هر چه بیشتر میچرخیم و بیشتر مینویسیم، دیوارهای حفره بالاتر میآید و حفره عمیقتر و دستنیافتنیتر میشود، همچون دیوارههای کوزهی سفالی در دستان کوزهگر. در انتها باز ما میمانیم و حفرههایی ناخوانده، نویسندهای با حفرههای نانوشته، تأثیراتی بیان نشده و تأثراتی بیسابقه: دالهای بدون مدلول، دالهای سرگردان. فلمن، تئوریسین ادبی از ناخوداگاه داستان میگوید. او معتقد است تا داستان ناخوداگاهی نداشته باشد، داستان نمیشود. تا امری نانوشتنی لابلای خطوط سیاه نوشته شده موجود نباشد، داستان پیش نخواهد رفت. اما به راستی امر نانوشتهی داستانهای ابوذر قاسمیان چیست؟ در داستان این مجموعه ما ناخوداگاه متن را حس میکنیم، چیزی به بیاننیامدنی که به تعبیر لاکان در ورای خطوط وول میخورد. عواطفی که نویسنده را تحت تأثیر قرار میدهد و او با وسواس آنها را بازنمایی میکند اما موفق به تأثر از آن نمیشود و تنها میتوان آن را لبخوانی کرد. در بخش پایانی مقاله بیشتر به تأثیر و تأثر راویان خواهم پرداخت و پیش از آن به زبان متن و بازی های زبانی آن میپردازم. امر فرمیک داستان که نویسنده در آن موفق بوده است. بازی در مداری بسته جریان دارد. بازیهای زبانی، دالهای میان تهی که به هم منتهی میشوند و زنجیرهی روایتهای متعددی که به ظاهر جدایند اما در ورای داستانهای جدا از هم زنجیرهی پیوستهای را شکل میدهند. بازی در مدارِ بسته از داستانی به داستان بعدی پی گرفته میشود. دقیقآ همان نقاط کوری که دوربینها از دیدن آن عاجزند، باید لبخوانی شوند؛ نقطهی کور دوربین دو؛ دوربین چهار و نمازخانه... «تاریکی که میآید آواز سگها شروع میشود. دوربینها به درد شب نمیخورند.» نقاط کور اینجا از استثناء بدل به قاعده می شوند. گویی داستانی که قرار بود لبخوانی کند، خودش را به صورت لبخوانی نمایش میدهد و خواننده یا مفسری را برای لبخوانیاش میطلبد. «تا سر میچرخاند، گم میشد... گفتند خزانه یا طرف خزانه یا چنین اسمی .گفت حتماً جای تاریکی است. خزانه اسم رعبانگیزی بود توی بیدارخوابی آن لحظه. میدانست رفیقش منتظر است اما نمیدانست کجا.»
تأثرات بدون مرجع، دالهای بدون مدلول و حرکت سرگردان مداوم دالها. دالهایی که به تعبیر ملابو و جانستون در کتاب self and emotional life شاید همان احساسات باشند و منظور لاکان از دالها را افاده کنند. آیا حفرههای داستان، تیرگی شب، مکانهای فراموششده و قرارهای از دسترفته دال بر احساسات اند؟ احساساتی بیان نشده. نویسنده به این حفره ها سر می زند. سرِ برجکها میرویم، از چارچوب بسته و محدود دوربینها بیرون را نگاه میکنیم و در حصار قانونهای مرده و خشک زمان سربازی، در حصار پادگان و خوابگاه به دنبال چیزی میگردیم اما آنچه از این چارچوبهای دست و پاگیر عایدمان میشود ابژههای جنسی یا فانتزیهایی هستند که در نهایت دالهای با درجهی صفر ارزش اجتماعی را به کام مرگ می کشانند. «سرباز صفر آموزشی خودش را کشته بود.» و سربازِ مادامالعمرِ عربِ محدودشده در چارچوب زمان در سیلاب غرق می شود. ابژهی کوچک a لاکانی همچنان دستبردار نیست. مدام راوی را به تعبیر لاکان لاس می زند:
«آدم یه وقتایی کم میاره. باید تا آخرش بری ولی یه جاهایی نمیشه.»
تازه میفهمی که یه دوره هم باید بری وسط بیابون. چرا؟ «بهانه بود، برای زندگی در شرایط سخت.» ص32
«زل زدیم از بالا، از پایین، از کنار. مثل بطری غلت میخورد و جلو میرفت و بقیه کاغذها یکی یکی از کولهاش بیرون میآمد و میریخت سر راهش.» ص 37 خسته هم که باشی مجبوری سر بزنی به نسخهپیچ تا چیزی رو یاد بگیری. «بلد شده بودم چطور توی بیداری، رؤیا ببینم.» ص46
گویی راوی هیستریک شده و مدام چیزی در خواب و بیداری به او حمله میکند و او را نیش میزند: «تیکم گرفته بود دست بزنم به آتش.» ص47
وسواس تکرار؛ تکرار واژگان، واژگان تکراری. اگر حواست جمع نباشد یا نه اصلاً حواست هم جمع باشد حادثه که خبر نمیکند، «سیلاب» میآید. . «یکی دو متر حرکت کرد و افتاد توی گودال یک متری.» ص۶۳ و دوباره به حفرهها میرسیم: «فقط حفرهی دهان شکلی معلوم بود که انگار سعی میکرد تکان بدهد و چیزی بگوید.» ص63 [و تصاویر، قابها، «قبیلهی قاب» را میسازند. لاکان زمانی که میخواهد از مرحلهی آینهای صحبت کند از آینهی اسپکولوم میگوید. نظم خیالین: انعکاس تصاویر اکثر دادهها قابل بررسی هستند. و در تقریبأ تمام داستانها ما مرتباً ایماژها را داریم. ایماژهایی بدون اینکه از احساسی در ورایشان سخنی گفته شود. ایماژهای مرگ و عشق و دوستی بدون اینکه به بیان فلوبر »واژه ها زیر بار احساس خم شده باشند.» تازه اگر خود راوی را هم اضافه کنیم به قول افلاطون تکرار چند مرحلهای تقلید (میمتیک) صورت مینماید و امر واقع اندکی رخ مینماید و همچنان پرهیز میکند .به کوششهای پایانی روایی که میرسیم، سرانجام به حیات بر میخوریم. به طور استعاری گویا «حیات» کسی است که سرانجام از آینههای مکرر به در آمده و قصد آقرینش را دارد: «عاشق هدایت بود. هرجا میرفت بوف کور دستش میگرفت.»
«تازه می فهمی که اصلا باید خودت کاری بکنی، کم کم نشست به نوشتن.» ص73 تازه میفهمی که چرخیدن دور یک حفره به یکسری پیله انجامیده، چیزی تنیده شده. اینجاست که نوشتن آغاز میشود: «تاریکخانهای برای خودش درست کرد.» ص 74 «یک شب که زیادی سر کیف بود میگفت میدانید بیمایه خطیر است منظورش فطیر بود. از قاتی کردن کلمات خوشش میآمد. میگفت هنر بدون آن چیزی کم دارد. میگفت یک چیزی باید باشد که وقتی مینویسی بیاید جلو چشمت و هی هلت بدهد جلو. عاشق شده بود ولی نمیدانست عاشق کی» ص76
لاکان معتقد بود دالها فریب میدهند. دالهای برخاسته از مجرای عشق داستانی یا تصاویر فانتزی به یک توهم عشقی میانجامند. چرا ناپایدار است؟ چرا حقیقی نیست؟ «اینکه او مال این دنیا نیست.» عشق فریب میدهد و راوی همچنان بازنویسی میکند. بازنویسی عشق در فرم نوشتن بیوگرافی معشوق. اساساً زنجیرهی دالها با خیال معنا مییابند و به نظم نمادین در نمیآیند.» آخرین زورت را هم بزن. راهش با ما. دور میزنیم.» ص78
آنقدر تپق میزنیم تا جایی بالأخره با استفاده از آناگرام و برخورد و تلاقی vanishing point لاکانی بتوان چیزی را لبخوانی کرد. اما این لبخوانی هم در نهایت بدل به زندگینامه و کتابی میشود که «حیات» در شبی میان درختها آتشش میزند. یا «دردها را یکی یکی از خودم دور میکنم. مجبورم تا رسیدن اولین سرویس دانشکده، سرم را با این مشعل گرم کنم، که اول صبحی هر چه شعله میتواند از دل زمین بیرون میآورد بالا.» ص92 خواننده تا انتها در جستجوی دستاوردی، دستاویزی است. میخواهد چیزی فراچنگ آورده باشد و در داستان پایانی: «و من باید از بین آنهمه صدا، یکی را که احساس میکردم مهمتر است جدا میکردم و ردش را میگرفتم و تا آخر گوش میدادم.» تازه خواننده در پایان کتاب در مییابد که دستاورد زنجیرهی داستانها یک لبخوانی است. گویی خود نویسنده هم یکی از کاراکترهای روایتهایی صامت و رمزی و اسکیزوئید است.
متن نانوشته و خواننده خود را ناخوانده مییابد اما خواننده هنوز هم تلاش میکند و میخواهد چیزی بشنود، و چارهای به جز لب خوانی ندارد. لبخوانیای که همواره از معنا میگریزد. راویای که از روایت میگریزد و در نهایت خودش را یا کتابش را در خیال یا واقعیت آتش میزند یا مجروح میکند.
لبخوانی داستانی است صامت، نانوشته و لاکانی. دور حفرههایی می چرخد و آینههایی را کار میگذارد تا از درون چیزی بگوید اما تنها ردی که در پایان به آن میرسیم و به آن نزدیک میشویم، تنها فرصت خواننده و نیز راوی و نویسنده، لبخوانی است: «میپیچد میان پاها و طرهها. گاهی هم توی حلقها گیر میکند و زوزه میکشد و نمیگذارد درست بفهمم چه خبر است.»